مجله اینترنتی مرد روز

مگه من گدام؟ من بانکم لا پامه

با دست اشاره کرد شیشه را بدم پایین. توی تاریکی معلوم بود که زن است. چراغ سقف کامیون را روشن کردم. انعکاس نور چراغ نمی‎گذاشت بیرون را درست ببینم. دوباره با همان چیزی که دستش بود زد به شیشه.

شیشه را دادم پایین. بوی دریا با هرم شرجی آمد توی کابین. حالا صورتش توی نور کمرنگ چراغ سقفی پیدا بود. زشت نبود اما قشنگ هم نبود.
«حاجی تنهایی؟»
«منظور؟»
«گفتم بیام از تنهایی درت بیارم»
کاسب بود . چطوری آمده بود روی اسکله؟ همین را پرسیدم. خندید. «کسی جلوی منو نمی‎گیره، فوقش یه کم معطل می‎شم» باز خندید.
«حاجی نگفتی، نمی‎خوای من امشب جا زنته بگیرم؟ » ته لهجه آشنایی داشت ولی یادم نمی‎آمد مال کجاست.

حاجی باباته! کی به من زن می‌‎ده؟ نیشش باز شد «خو همین امشو دومادت می‎کنم. کم خرج. سکه هاتم مال خودت» لهجه جنوبی بامزه‎ای داشت. بندری بود به نظرم. من هم خنده‎ام گرفت. حالا دیگر داشت خواب زیر کولر از چشمم می‎پرید. به صف تریلی‎ها اشاره کردم. این همه شوهر! چرا اومدی سراغ من؟» روی رکاب تریلی پا به پا شد.

«اونا همه گدان. باید برن ننه شونو شوهر بدن بلکی شوهر ننه‎شون یک چیزی بزاره کف دستشان» با دستگیره در بازی می‎کرد. ولی در قفل بود.
«حالا از کجا فهمیدی من پولدارم؟»

«فقط ماشین تو روشن بود. فهمیدم خیلی لارجی تو فکر پول گازوییل نیستی» تازه از چابهار رسیده بودم. فکر خوابیدن در آن هوای شرجی روی اسکله را هم نمی‎توانستم بکنم. به خاطر ریه‎هام…

«درو وا کن دیگه باصفا» اشاره کردم بیاید طرف در سمت شاگرد. دزدگیر را زدم. قفل تقی صدا کرد. در را باز کرد آمد تو کابین. ریزه بود. خواست برود روی تخت بالا. «چرا می ری اونجا؟» فکر کرد به خاطر اینکه نمی‎خواهم دیده شود.

« تخت پایین خیلی خفه است چراغ رو خاموش کنی چیزی پیدا نیست.» یک مانتو گشاد از مد افتاده تنش بود. از آن جنس‎هایی که زیاد چروک نمی‎شوند. رنگ خاکستری چرک مرده ای داشت. شالش را درآورد.

«موهام قشنگه؟ تازه رنگشون کردم.» رنگ شرابی تازه به نظر می‎رسید روی آن موهای زبر و بدحالتش. «سیگار داری؟» منتظر جواب نماند. دست انداخت داشبرد سیگارهای اصغر را برداشت. کبریتش را هم برداشت. «اینجا نکش، کابین بو می گیره»

« دودشو می دم بیرون. معلومه که خیلی آقایی» دهانش را برد کنار پنجره نیمه بازی که بوی دریا را می آورد توی کابین. بیرون را نگاه می‎کرد. نگاهش کردم. معلوم نبود چند سال دارد. خیلی آرایش نداشت ولی دستی که با آن سیگار را گرفته بود خیلی ظریف بود. جلوی سینه‎اش کمی لک شده بود . می‎دانستم لک مال چی است. سیگارش را که تمام کرد، شیشه را داد بالا.

«خوب حاجی. بریم تو کار خیر»
«اول طی نمی کنی؟»
«والا او غربتیا هر کدومشون بیست دلار دادن» به چهار تا کامیون آبی پلاک ترانزیت که که کنار هم پارک شده بودند اشاره کرد.
«شما پنجا بده»
کیفم را از بالا سرم برداشتم. یک تراول پنجاهی درآوردم.
«بگیر»
«دمت گرم. خیلی بامعرفتی که اولش پول می‎دی. پشیمونت نمی‎کنم» تخت بالا را بلند کرد که برود تخت پایینی. دستش را گرفتم.
«نمی‎خواد. برا امشب کافیته. برو خونه، شیرت راه افتاده» صورتش وا رفت. یک نگاهی به من کرد.
«تریپ آخوندی؟ نترس. شوهر ندارم. بابای بچه‎ام ولم کرده رفته دیوث! ناراحتی؟… من صیغه بلدم بخونم. اگه فکر بچم هستی زودباش کارتو بکن برم پی بدبختی‎ام» شروع کرد دکمه های مانتواش را باز کردن. دوباره دستش را گرفتم
«ببین، تو به کار من نمیای»
«زشتم؟»
«نه. من اینکاره نیستم»
«تو که اینکاره نیستی گه خوردی منو آوردی بالا. بی پدرومادر مردم آزار»
«تو که پولتو گرفتی»
« پولتو ببر بده به ننه جنده‎ات. مگه من گدام. من بانکم لا پامه. خدا بده برکت»

عصبی شده بود. یک ریز داشت فحش چاله میدانی می‎داد. صدایش جیغ جیغی و گوشخراش شده بود. ناچار شدم محکم داد بزنم. صدایش قطع شد و زد زیر گریه. گریه‎اش هم عصبی بود. یک بطری آب از تو یخچال درآوردم، گرفتم طرفش. سرش را تکان داد. لای هق‎هق‎اش گفت: «یه نخ سیگار بده» پاکت را گرفتم جلویش. یکی برداشت. برایش کبریت کشیدم. همینطور که دستهایش می‎لرزید با چند پک تمامش کرد. داشت به خودش مسلط می‎شد. از تو کیفش پنجاهی را درآورد گذاشت روی صندلی. بدون اینکه سعی کند سر و وضعش را مرتب کند در تریلی را باز کرد.

«صبر کن» یک پنجاهی دیگر از کیفم درآوردم با آن پنجاهی مچاله شده گذاشتم توی دستش. با تعجب نگاهم کرد. «امشب کار ما رو را انداختی. دیگه برو خونه آرام شده بود ولی نگاهم نمی‎کرد. نگاهش طرف جرثقیل‎های زرافه‎ای بود « هنوز صد کم دارم. یارو صبح می‎آد دنبال پولش»


نوشتن یک نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

در حال بارگذاری